سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )
71
طب در دوره صفويه ( فارسى )
به جهانيان عرضه كند ، بلكه پزشكى را مثل نجوم و رياضيات به صورت يك علم واقعى و مستقل درآورد . اما حنين فقط به ارزشهاى ظاهرى كار او توجه كرد و با ترجمهء كلمه به كلمهء نوشتههاى او كتابى به وجود آورد كه به شدت و خيلى بيش از حد انتظار يك كتاب درس نظرى است . يك چنين كتابى صددرصد منطبق با طرز تفكر پزشكان ايرانى و عرب آن دوره بود و به اين دليل با حرص و ولع به آن روى آوردند و مطالب آن را وحى منزل تلقى كردند و به اين دليل آن سرى از اشتباهات يونانىها كه نتيجه كمى تجربه و يا مشاهدات و بررسىهاى غير كافى ايشان بود مستقيما به ايرانىها و اعراب منتقل گرديد . و با معطوف شدن مجدد نظرها به جالينوس در عهد صفويه ، اشتباهات مزبور يك بار ديگر در دنياى چشمپزشكى دورهء صفويه ظاهر گرديد . به عنوان مثال تشريح چشم را در نظر مىگيريم ، در كتاب حنين شش عضله چشم به خوبى توضيح داده شده است ، اما يك عضله سه بر منقبضه نيز به آن اضافه گرديده كه در انسان وجود ندارد و فقط در تعدادى از حيوانات پستاندار مشاهده مىشود ، آن وقت همين عضله هفتم در نوشتههاى يكى از مولفين دورهء صفويه يعنى بهاء الدوله نيز منعكس شده و دربارهء آن چنين نوشته است : « انسان به عصب مجوفى در داخل چشم برخورد مىكند كه مىتواند چشم را به سمت بالا بگرداند و يا در حالت طبيعى خود نگاه دارد ، و شش عضله ديگر براى حركات چشم به جهات مختلف مىباشند » . و يا اين كه عدسى را در نظر مىگيريم : ايرانىها و اعراب آن را « رطوبت يخمانند » ناميدهاند و به غلط گفته شده است كه اين عضو درست در وسط چشم واقع شده و عضو اصلى رويت است و به موازات آن در خلاصه التجارب بهاء الدوله مىخوانيم كه « اشرف اندامهاى چشم عدسى است زيرا دريافتكننده نور مىباشد و تمام طبقات و رطوبتهاى چشم براى رفاه و حراست آن مىباشد . چه رطوبت رويت و لايههائى كه پشت آن قرار دارند نيمى از آن را مىپوشانند زلاليه ، قرنيه و ساير لايههائى هم كه در جلوى چشم قرار دارند نيمهء ديگر را در بر مىگيرند و به اين ترتيب عدسى كاملا در مركز چشم قرار گرفته و حراست مىشود » شبكيه امتداد نهائى عصب باصره دانسته شده است ، كما اينكه همينطور هم هست ، اما از نقش آن در رويت اجسام چيزى نوشته نشده است . عصب باصره هم مجوف توصيف گرديده تا جوهر رويت بتواند از طريق آن از مغز به عدسى برسد و بهاء الدوله نيز مىنويسد : « نورديده از داخل اين عصب مجوف مىگذرد و به رطوبت شبيه به يخ عدسى مىرسد و آن را روشن مىسازد » . عنبيه هم از زلاليه جدا دانسته نمىشد و هر دو را عضو واحدى به نام مجموعهء عنبيه و يا لايه خوشه انگورى مىناميدند از سوى ديگر سطح درونى عدسى را يك لايهء جداگانه تصور مىكردند و آن را لايه تار عنكبوتى مىگفتند . با توجه به اين مطالب ، منطقا اين سئوال مطرح مىگردد كه وقتى راجع به ساختمان چشم ، كه بررسى و تحقيق دربارهء آن امكانپذير بوده است اين همه اشتباه وجود داشته است ، راجع به طرز كار چشم ، كه حتى اينك نيز بسيارى از مطالب مربوط به آن جنبهء تئوريك دارند ، چشمپزشكان تا چه اندازه دستخوش خطا بودهاند ؟ براى مثال عقايد مربوط به مشاهده اجسام و رويت را در نظر مىگيريم : از زمانهاى بسيار قديم انسان درصد بوده است بداند چگونه از